تحقیق رابطه عقل و ايمان

دانلود تحقیق با موضوع رابطه عقل و ايمان،در قالب word و در 44 صفحه، قابل ویرایش.بخشی از متن تحقیق:قولات عقل
و ايمان، غالبا در متقابل با يكديگر قلمداد مى‏شوند. زمانى كه عقل به
بن‏بست مى‏رسد، به ما مى‏گويند كه بايد به ايمان تكيه كنيم. چنين
سفارشهايى، بويژه، در قلمرو دين ارائه مى‏شود. براى نمونه، زمانى كه با
تراژدى‏اى شخصى، كه ممكن است كاملا غيرقابل توجيه بنمايد، روبه‏رو مى‏شويم،
به ما مى‏گويند ايمان مى‏تواند براى گذر از آن ما را يارى دهد. هميشه در
خلا به ايمان ارجاعمان مى‏دهند. مى‏توان گفت كه معمولا ايمان به خدا مورد
نظر است، ولى در بيشتر موارد خدا از صحنه كنار زده مى‏شود و به نظر مى‏رسد
كه همه آنچه نياز داريم ايمان است، نه ايمان به چيزى يا به كسى، بلكه تنها
ايمان. بنابراين ما را تشويق مى‏كنند چيزى را كه به نظر مى‏رسد عنصرى است
جادويى و مى‏تواند هر چيزى را دگرگون كند چاشنى زندگى كنيم. شايد وراى چنين
تفكرى نوعى مفهوم كالوينيستى، (Calvinistic) از طبيعت فاسد عقل بشر قرار
داشته باشد. در نتيجه، ممكن است‏به نظر آيد كه ما نمى‏توانيم به داوريمان،
كه فرآورده ماهيت هبوط كرده و گناهكار انسان است، تكيه كنيم. به جاى آن
بايد به «ايمان‏»، كه ممكن است لطف الهى آن را به ما ارزانى داشته باشد يا
نداشته باشد، متكى باشيم. در چنين حال و هوايى است كه ايستادگى رنفورد
بمبرو، (Bambrough Renford) در برابر دوگانگى قاطع بين ايمان و عقل، بويژه،
داراى اهميت است. او مى‏گويد: «آن راى ساده اين است كه ايمان، خود يك نحوه
عقل است. اين بدان معناست كه تمايز قاطعى بين ايمان و عقل در كار نيست.»
(1) اين بايد درست‏باشد; زيرا ايمان بدون متعلق اصلا ايمان نيست. اگر ايمان
دارم، منطقا بايد ايمان به كسى يا به چيزى داشته باشم. مفهوم اعتماد نيز،
همين‏گونه است‏يعنى بدون اين كه متعلق مشخصى در نظر داشته باشم، اعتماد
ممكن نيست. بايد به كسى يا به چيزى اعتماد كنم. يكى از مثالهاى بمبرو را
نقل كنم: ممكن است‏به فلان پل اعتماد داشته باشم. چنين اعتمادى ممكن است
نابجا باشد. اگر خرابكارها، پيش از اين، آن پل را منفجر كرده باشند و ديگر
وجود نداشته باشد، اعتماد من به آن مرا به جايى نخواهد رساند. به همين
ترتيب، حتى اگر هنوز وجود داشته باشد، ممكن است‏به لحاظ ساختمانى ست‏باشد و
باز، اعتمادم به آن معقول نيست. با اين همه، تا جايى كه به آن اعتماد
دارم، بر اين باورم كه آن پل براى گذر كردن، در آنجا وجود دارد و مرا قادر
مى‏سازد كه به سلامت‏بگذرم. ايمان ويژگيهاى مشابهى دارد; هر آنچه به آن
ايمان دارم بايد وجود داشته باشد تا ايمانم موجه باشد. داشتن آن طرز تلقى
مرا از پلى كه پيش از اين فروريخته گذر نخواهد داد; و به همين ترتيب،
ايمانم به پزشكم به وجود وى بستگى قاطع دارد. ممكن است احمقانه به نظر آيد،
ولى اگر او به طور ناگهانى، امروز صبح مرده باشد، ادامه ايمانم به وى، به
عنوان مرجعى براى مشاوره و راهنمايى، در آينده، معقول نيست. ايمان متضمن
چيزى بيش از اين است. بايد متعلق ايمانم را موثق و قابل اعتماد بدانم. پلى
سست‏يا پزشكى كه در واقع، يك شياد است، متعلقهاى مناسب چنين ايمانى نيستند.
در نتيجه، عقل كاملا مى‏تواند براى سست كردن ايمان انسان به كار آيد. همين
كه شما را از مرگ پزشكتان مطلع كنم يا فهرستى از خلافكاريهاى وى را به شما
نشان دهم، اگر نابخرد نباشيد، بى‏درنگ ايمانتان را به وى از دست‏خواهيد
داد. ايمان، در اين جهت، با بعضى از ديگر مقولاتى كه غالبا در تقابل با عقل
قلمداد مى‏شوند متفاوت نيست. براى نمونه، عواطف عموما بدون متعلق نيستند،
بلكه نوعا به متعلقى نيازمندند. من هرگز بى‏جهت نمى‏ترسم. بايد از چيزى (يا
كسى) بترسم. به همين ترتيب، بدون اين كه از چيزى به خشم آيم، هرگز خشمگين
نمى‏شوم; وگرنه چگونه حال درونى‏ام را حال خشم مى‏دانم و نه چيز ديگر؟
عواطف مستلزم انديشه‏هايى درباره متعلق عواطف است و نوع نگرشى كه به متعلق
عواطف داريم آنها را معين مى‏كند. عواطف، درست زمانى روان رنجورانه و
غيرمعقول مى‏شوند كه به‏رغم اين كه مى‏دانيم متعلق آنها وجود خارجى ندارد،
يا اين كه تلقى ما از آن نابجا بوده، باقى بمانند. ممكن است من به‏رغم اين
كه كسى در خانه نيست، از انسانى كه در آن است‏بترسم. اگر ترس من، حتى زمانى
كه آگاه شوم كسى در خانه نيست‏باقى بماند، عيب و ايرادى در خود من هست.
هراس از يك موش، حتى از يك موش واقعى، ممكن است‏به سرعت نامعقول شود. عقل
ما، به ناچار، در تمام باورهاى ما درباره جهان و واكنشهاى ما نسبت‏به آن
دخيل است. وگرنه، اگر نتوانيم واكنشها، حتى واكنشهاى عاطفى‏مان را، چنان سر
و سامان دهيم كه درخور اوضاع و احوالى شوند كه در آنيم، چگونه مى‏توان
زندگى در عالم را ادامه داد و با واقعيت كنار آمد …-+علوم انسانی|تحقیق رابطه عقل و ايمان

دریافت